ماه نو

من و زندگی

سلام

به قول همکار زبون بازم" هفته خوبی رو شروع کرده باشید.

چهار شنبه صبح که بیدار شدم فکرم پیش قرار عصر بود. وای خدا کلی هیجان داشتم.چون  شرکت نرفتم وقتم و گذاشتم واسه پروژه و حاضر شدن واسه عصر. کارهای خونه رو انجام دادم و چندتایی مقاله رو که قبلا خونده بودم  خلاصه نویسی کردم . ساعت 3.5 دوش گرفتم و 4.5 هم  همسری اومد. بعد خوابوندن همسر ریز ریز حاضر شدم واسه بیرون رفتن. ساعت 7 از تاکسی پیاده شدم جلوی کافی شاپ سیب.

 وارد کافی شاپ که شدم دوست عزیزم قبل از من اونجا بود. کلی هیجان داشتیم دو تایی . اونقدر این خانم خوش صحبتن که  من اصلا نفهمیدم چه جوری 2 ساعت گذشت. همون شخصیت بین نوشته ها که دیگه مجازی نبود. همون چشهمای قشنگ که خنده صاحبشون زیباترش میکرد. اونچه که مشخص بود این بود که مژگان عزیز اصلا خود سانسوری نداره واسه نوشته هاش و من اصلا حس نکردم که کنار یه غریبه نشستم.

دوست خوبم ممنون هستم از تو به خاطر اعتمادت. به خاطر تصویر قشنگی که از یک دوست مجازی به من هدیه دادی. 

اونروز هم گفتم که من فکرها و ایده هامو به سختی میتونم بیان کنم. پس ببخش منو به خاطر دیر کردم و کوتاه بودن این مطلب.


نوشته شده در 8 مرداد 1390ساعت 09:52 ق.ظ توسط کیانا| 4 نظر|

Design By : Mihantheme